من نوشته

ما

این بار که به خودت آمدی در میانه ی این متن انتظاری عجیب خواهی داشت از خودت.
چه انتظاری داری؟ غر زدنی دیگر؟ این هوای مرده و آفتاب سردی که در این فصل سرد می تابد برات کافی نسیت؟ باید حتما از غر غر های بی سر و ته یک ذهن بیمار هم بشنوی؟ کسی که آزارت می دهد و تو باز مشتاقی که ادامه دهی.
یک بند تمام شد و حالا حتما داری با خودت فکر می کنی تا کجا می خواهد ادامه پیدا کند. این که تو تصمیم بگیری مهم است. تصمیم تو ادامه را ممکن می سازد. پیش از هرچیز به هر حال تو خواننده ی منی. تعیین می کنی که چه چیز و چگونه نوشته شود. حالا حقیقا چیزی در ذهنت هست که نمی دانی باید بهش توجه کرد یا نه. «این یک نوشته ی بی سر و ته دیگر است» خب اقلا این برداشت توست. تو می توانی هر آنچه را که بخواهی برداشت کنی. من هم قصد ندارم بگویم که این برداشت درت است یا غلط. من از اینکه از درون مغز تو نگاه می کنم لذت می برم. اینکه می توانم جای تو باشم و نادانسته عبارات و جملات بعدی را پیش پیش با تو بگویم لذت می برم. مگر همین کافی نیست؟
هر دفعه که آمدی، اینجا چیزی بود و انگار این تصمیم تو هر بار، پاسخی درخور داشت اما اینبار تو باید حرف بزنی. دستت را رو کنی. بگو ببینم الا برای چه این همه دور و بر من می پلکی؟ چه چیز باعث می شود خیال کنی مستحق هستی که اینگونه زیر و رو کنی و همین فکر که الان در ذهنت است اصلا مجاز است؟
گستاخ؟ اوه آره من گستاخانه حرف می زنم با تو. تو که خواننده ی منی. ولی می دانم تو این سطر های را رها نخواهی کرد به امید پایانی که شاید بهتر باشد. «بذار تا آخر بخونم ببینم این چی داره می گه» خیلی سریع و بی قش نوشته شد و حالا تو داری فکر می کنی که چه فایده؟
آیا گمان می کردی با غر غری دیگر طرفی و حالا پای خودت گیر ماجراست؟ نه نمی توانی انگار کنی تو از اینکه یک پایت اینجا بسته شده کمی در دل خشنودی. آخر بالاخره پا به درون من گذاشتی. اگر نه هدفت این بود پس چرا ادامه می دهی؟
نویسنده ای که تحت تاثیر قرار گرفته باشد بهتر از این نمی تواند از تو و درونت بگوید لازم است از خودت باشد و بشناسدت یا دست کم خالق تو باشد که بتواند در درونت تدخل و تصرف کند. وقتی با سری ثابت و تنها حرکت نگاهت خطوط را پایین می روی من چه می توانم بگویم. اگر خودم خالقت بودم دست کم چیزکی درباره ات می دانستم. که مثلا داری الان با خودت فکر می کنی که هدفش چیست؟ و چرا؟
خب حالا با خودت بگو که پایان نزدیک است در چند خط بعد نقطه ای و خواهد بود و صفحه ی سفید اما تو خوب می دانی که تازه بعد از پایان این نوشته شروع می شود. درون تو موتور هایت به کار می افتند و حالا تویی که جای من می نویسی. با خودت می گویی و یک لحظه هم گمان نمی بری این همانی است که من نوشته ام و تو حالا در درونت می خوانی. به راستی من کیستم؟ خالق تو؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s