من نوشته، من ساخته

31-240 – S01E01


S01 E01

وقتی پرواز 410-31 هواپیمایی آسمان از فرودگاه مهر آباد به سمت مکزیک از باند فرودگاه بلند شد هیچکس نمی دونست چه اتفاقی قراره بیفته.
ساعت 4 و 30 دقیقه به وقت محلی پرواز انجام شد و خلبان پرواز خوبی رو آرزو کرد.
«مسافرین محترم پرواز 410-31 هواپیمایی آسمان، بنده علی عظیمی خلبان شما در این پرواز خواهم بود. سفر خوشی را با هواپیمایی آسمان براتون آرزو می کنم»
از پنجره به بیرون نگاه کردم از روی دشت ها و کوها می گذشتیم. عراق و سوریه رو رد کردیم بر فراز مدیترانه پرواز کردیم و توی اسپانیا برای سوخت گیری فرود اومدیم.
زیاد طول نکشید، بعد از اینکه سواحل غربی بسپانیا رو رد کردیم کمتر از یک ساعت بعد به ابرهای تیره ای برخوردیم که شدیدا هواپیما رو می لرزوندن. چاله های هوایی پشت سر هم هواپیما رو بالا و پایین می کرد.
خلبان پشت بلند گو ها اعلام کرد: «مسافرین عزیز به علت شرایط بد هوایی، تکان های شدیدی در پی خواهیم داشت لطفا کمر بند های خود راببندید»
بابک به دختری که در صندلی مجاور نشسته بود رو کرد و گفت طبیعیه معمولا پیش می آد نترس. نهال به خودش گفت «آره ترس نداره. یه چاله ی هواییه دیگه» ولی همون موقع بود که دم هواپیما کنده شد. صدای مهیبی اومد همه چی لرزید. صدای جیغ و فریاد بلند شد و ماسک های اکسیژن آزاد شدن.
دم هواپیما دور شد و دور شد و اولین جیزی که بعد از این در خاطر بابک موند نور سبزی بود که همه جا رو گرفته بود. صدای مبهمی در گوشش پیچید. در میان درختان تنومندی روی زمین افتاده بود و همه جا سبز بود.
با خودش گفت: «من زنده ام!»ا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s