ایران من، ثبت در تاریخ، روزانه، شخصی

روزانه

زمستان سردی است. گرچه برف نیومده هنوز ولی سرما سوز خودش و داره. سرزمین من سرخ خون شده و فریاد و آتش اون رو فرا گرفته. مشت هایی گره کرده رو به آسمان رو می بینم که حقشون رو بانگ بر می دارن.
در من سرمایی است به وسعت این زمستان. دوری و نرسیدنی که نمی دانم تا کی می پاید. برای ترک وطنم رخت هام رو آماده می کنم! شاید! سرزمینی که رویاهام و آرزوهام در اونه. خانه ی پدری که توش بزرگ شدم دیگه وجود نداره. کوچه هایی که توشون بازی کردم و خاک مالی شدم دیگه اونشکلی نیستن ولی اینجا در خیابان وقتی به کسی می گم سلام گرچه با تعجب و گاه اکراه ولی به زبون خودم باهام حرف می زنه. آیا هیچوقت خواهم توانست جلای این خاک کنم؟
در فکرش هستم ولی کی؟ 1سال دیگه 2 سال دیگه؟ شاید هم بیشتر یا هرگز. ولی سرما چنان می سوزونه از درون و بیرون که نفس آدم رو تنگ می کنه.
شاد باشی ای همراه نیمراه. پیروز باشید ای هموطنان سبزم. آزاد باشی ای سرزمین زیبایم.
برای خود چیزی نخواهم خواست.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s