Uncategorized

عمویی که رفت

عمو احد.

با دستای بزرگش با چشم های روشنش. با لبخندش. با استکان همیشه پُرش. عمو احد رفت. ضعیف شده بود. خیلی زود. خییلی زود. دیگه خونی در رگش جریان نداره. قلب بزرگش نمی تپه. عمو احد با همه ی دردی که کشید.

اون نگاه آخر اون دستی که گرفت. چشمش که انتظار دیدن بابا رو داشت. سکوتی که کرد. لرزش نگاش. دست بزرگش که آروم دستم رو گرفته بود. دستهایی که رنگ می زد زشتی ها رو.

آخ عمو احد عمو احد. چه کردی با خودت.

امروز 25 اردی بهشت، عمو احد رفت

Uncategorized، ثبت در تاریخ، روزانه، شخصی

احوالات ما

گودر تغییر کرد و در رقابت با فیس بوک با گوگل پلاس ادغام شد.(بخشی از امکاناتش) کلی اعتراض کردند. رادیو فنگ راه افتاد. باید دفاع کنم از پایان نامه ام. پروژه ی برگزیده. حس و حال شادی ندارم. خطر جنگ هست. تهدید شده ایم. می گویند می زنیم. که را و کجا را و ما چه می شویم اما نمی گویند. به خاک سیاه می نشانندمان. اگر بزنند. اگر.